خرید بک لینک
همین الان انیمیشنی به نام (The road to El Dorado) را دیدم که انگار دو جوان اسپانیایی، به نامهای میگل و تولیو، برای اولین بار به آمریکای لاتین میرسند و طلاهای زیادی را بدست میآورند ولی در آخر داستان، با حقشناسی و دست خالی، جانِ بومیان مهماننواز را نجات میدهند و فرمانده خونخوار ارتش اسپانیا، کورتس، را گمراه کرده، از دسترسی به آن شهر زرخیز و آبادان دور میسازند.خواستم بگویم، این داستان کاملا خلاف آن چیزی است که در واقعیت اتفاق افتاده است. قرار نیست شرح ماوقع را ـ آنچنان که من در تاریخ قرن پانزدهم و شانزدهم خواندهام ـ بیان کنم. فقط آنقدر بگویم که ما ایرانیها، خونخوارترین و وحشیترین قومی که در تاریخ میشناسیم مغولها هستند که به تعبیر مشهور، هر جا میرسیدند خلاصهی داستانشان تقریبا این بود «آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند» اما بلایی که اسپانیاییها ـ با پیشقراولی کریستف کلمب ـ بر سر آمریکای جنوبی و تمدن کهن آن، و بر سر نفوس و مردمان متمدنشان در آوردند، هزار برابر بدتر از بلای آسمانی مغولان بوده است. آنان نه تنها کل طلاها، اشیاء نفیس و ذخایر هویتی مردم بومی را برای چند سده غارت کردند، بلکه آگاهانه با واردات انواع امراض و بردهداری و بهرهکشی و اختلاط نژادی (که نهاتیا هویت آمریکای جنوبی را به آمریکای لاتین تبدیل کرد، یعنی ترکیبی متشکل از مردمان اسپانیاییـاروپایی، آفریقاییتبارها و اهالی آمریکای جنوبی) همچنین با وضع مقررات غیرانسانی و شدت عمل خوفناک، که همگی با توهم مذهبی خاندان هاپسبورگ (حاکمان وقت اسپانیا و در راسشان فردیناند و ایزابل) اتفاق افتاد، تقریبا از هر ده ساکن بومی سرزمینهای فتح شده، هشت یا نه نفر را به دیار عدم فرستادند و شاید یکی از سیاهتر

برچسب: نویسنده: نوید ایمانی تاريخ: شنبه 11 شهريور 1402 ساعت: 17:54

دو هفته پیش، برای چندمین بار، و به جهت یکی از طرحهای محیط زیستیام، در یکی از بزرگترین معادن ایران حضور یافتم و در یک روز توفانی، در میان غبار متراکم و خشکی تلخکام هوا و شرایط کاری طاقتفرسا، ساعاتی را در میان آلایندهترین بخش آن معدن به سر بردم و در پایان به همراهانم گفتم «همین شرایط است که به حق مصطلح کرده، سختترین شغل دنیا، کار معدن است».اما امروز به دلیل یکی دیگر از ایدههایم، دو نقطه از کارخانجات پسماند شهری مشهد (با سپاس از مدیران مپ) را بازدید کردم، که یکی در بیرون و دیگری در داخل شهر بود، و آن نقطهی بازیافت و دفن خارج از شهر جایی است که اسمش را امروز میگذارم «سختترین شغل دنیا، قبل از معدن».وارد محوطهای کاسهمانند میشوی که بین کوههای طبیعی محصور است. ناگهان بوی تعفن بر سرت آوار میشود. ساختمانها و سولهها در گوشه و کنار پراکندهاند؛ وارد سالن پردازش میشویم که به اندازهی دهها کامیون زباله روی هم تلنبار شده، از نگاه به آن هم چندشات میشود؛ لودری صبورانه بیل به بیل آنها را برمیدارد و داخل مخزن دو نوار نقالهی تفکیک میریزد. بعد چند مرحله تفکیک دستی، با سرند، دوباره دستی، دوباره سرند، دوباره دستی و نهایتا ورود به مرحله کمپوست، ورود به بخش ریجکت و سپس عزیمت به چند مقصد دفن، بیوگاز، انباشت زباله خشک اقتصادی و دیگر نقاط میشود. واویلاییست از بوی و مگس و آلودگی بهداشتی و منظر و صدا و هوا؛ جوانهای رعنا که در این شرایط پشت فرمان، روی نوار، لابلای تاسیسات و کیسه به پشت مشغول کارند را میبینی و دلت برایشان کباب میشود. خواستم از درب سوله تا انتهای عرض آن بروم، اما کف سیمانشدهی آنجا، منجلابی بود آغشته به تعفن و لجن. شاهکار تک تک ما شهروندان، که در خانهها و اداراتم

برچسب: نویسنده: نوید ایمانی تاريخ: چهارشنبه 8 شهريور 1402 ساعت: 18:21

حالم خوش است، چون ورزش صبحگاهی را کردهام و کلی سر صف نانوایی ایستادهام و نان تازه گرفتهام؛ پس سرحال جلوی دکهی نان رضوی میایستم و به متصدی جوان و خوشخُلق پشت پاچال میگویم «همان همیشگی». جوان مودب و خوشخو، لیوانم را به دستم میدهد و من در حالی که به آدرسپرسی یک غریب پاسخ میدهم، میشنوم که رفتگری، نیمه خجسته، در حالی که به عمد شاید دور و برمان را میکولد با صدای بلند ـ نه خطاب به من ـ میگوید، گشنهام است، یک کیک به من بدهی چه میشود؟آنطرفتر را نگاه میکنم، دو تن از همقطارانش دورتر نشستهاند و چای خستگیدرکنشان را مینوشند. حس بهرام گور به من دست میدهد و دست به جیب میشوم و برای هر سه سفارش نوشیدنی داغ و کیک میدهم. جوانک رفتگر پشت ویترین میآید، با یک نگاه سرانگشتی به من، خواهشش را بالاتر میبرد، من باز هم اجابت میکنم، اما او دوباره خواهشش را اکستند میکند، کمی دمغ میشوم و گارد دیوان محاسبات را به خود میگیرم، او حواسش نیست و خواهشش را باز هم بالاتر و بالاتر میبرد و من بالاخره کم میآورم. او هم خیلی زود با دکه به توافق میرسد و به جای همهی سفارشها یک کیک بزرگ میگیرد و میزند به چاک. بدون آنکه رفقایش تا ابد باخبر شوند که به اندازهی یک خستگی در کردن، مهمان شده بودند.هنوز در شوک این هستم که مرد مسنی، از راه میرسد، تظاهر میکند لال است که البته نیست. سر و وضعش خوب است و احتمالا از جماعت چتربازان باید باشد. اصرار میکند برایش یکی از نوشیدنیهایی را بگیرم که حتی برای خودم هم نمیگیرم. طفره میروم، پاپیچ میشود، چیزی به او میدهم ولی ولکن نیست، تقریبا پا به فرار میگذارم و خود را در گدازههای پشیمانی و ملامت غرق میکنم. انرژی و سرخوشیِ صبحگاهیام از بین رفته است

برچسب: نویسنده: نوید ایمانی تاريخ: چهارشنبه 8 شهريور 1402 ساعت: 18:21

صفحه بندی